تبليغاتX
شبی از شعرها
۱- سکوت جلسات حالمو بهو می زنه

۳۵ـ هانی تو خونه ی ما زندگی می کنه

۶۸ـ ریچی دیگه پیداش نیس

۴ق ـ هاااااااااا....

گ|خ ـ با اون بیشتر آشنا می شید...

 

آسمونم

نه زمینم

اصلا آب شدم رفتم تو زمین

دیگه بیرون ام نمی آم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:58  توسط گروه بهمن  | 

نزار

مهري جعفري

استكاني ديگر

باز هم .

اين بار كمي بيشتر

يك جرعه.

بيا با هم برقصيم اتاق

بار ديگر

بيا در اين خنده هاي بلند

پيچ بخوريم

بيا نخوابيم اتاق

يك استكان ديگر

بيا؛ در اين قي غلت بزنيم

فكرش را هم نكن

فردا

باز هم تميز خواهي ‌شد

و من …

حالا كسي در نخ ما نيست

بيا كيف كنيم اتاق

بيا ديگر نخوابيم.

 

بر شاخك مگس‌هاي سبز

مهري جعفري

من اما

هنوز من‌ام.

دراز كشيده‌ام

و نگاه مي‌كنم.

به عهده نمي‌گيرم

اما هيچ

بستن پلك‌هايم را

و تكان دادن

هيچ

بندي از انگشتانم

برانيد يا نرانيد

روي دوش‌هايتان

به عهده نمي‌گيرم

اين بويناكي اسفناك شلوارم

هيچ

بكشيدم يا نه

من كشان كشان

كشيده مي‌شوم.

به عهده نمي‌گيرم

اما هيچ

اين وزني كه از من

كنده مي‌شود

و بار مي‌شود

بر شاخك مگس‌هاي سبز

، بر تن لزج كرم‌ها

من اما

دراز مي‌شوم

و به عهده نمي‌گيرم

اما هيچ…

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:58  توسط گروه بهمن  | 

 

در مورد کار مشترک و جامعه ای که می خواهد شکل بگیرد نظرم را گفته ام هنوز برآنم که جامعه ای شکل نخواهد گرفت  تنها اجتماع چند تن در کنار هم !

در اینجا متن به سراغ کار مشترکی از فرزانه مرادی و الهام ملک پور می رود .

بند اول این کار با چند تا نقطه آغاز می شود و به پایان می رسد .

چه چیزی در این چند تا نقطه نهفته است که همواره در آثار متفاوت ادبی نمایا ن می شود و حالا به کلیشه ای در اشعارمان تبدیل شده نشانه شناسی این چند تا نقطه در زبان فارسی ( خاصه زبان شعر ) بحث دیگری است بحث بر سر این است که بعضًا لایه های عمیق تری به معنای این چند تا نقطه می پیوندد تا کاربرد معنایی خاصی در شعر امروز پیدا می کند

شاید در این کار شروع یک بازی را نشان می دهد بازی با تمام کلیشه ها بازی با تمام چیزهای کهنه . ترکیب و ارتباط دادن کلیشه ها و کهنگی ها و یک نوع آفرینش در ایجاد ارتباط .

شاید به همین خاطر چند تا نقطه در این شعر به کار برده می شود و استفاده می شود . استفاده ای به جا از نشانه .... .

" خواب رودهای سفید در تن من به شما مربوط  می شود "

خواب پدیده ای بسیار عجیب و پیچیده است که در آن آفرینش وجود دارد خواب تعلیق عجیبی دارد تعلیقی که در زبان به دنبال آن هستیم به عبارتی در خواب زبان و زمان هر دو باردار می شوند اجازه بدهید در مورد خواب بعد ها مطلبی بنویسم فکر می کنم ارزشش را دارد

"هر چیزی به چیز دیگر ربط دارد " زبان تاثیری مستقیم بر این امر دارد بسیاری هستند که این را می دانند سطر اول تنها یکی از این موارد است .

" در مکان های مشترک قابل خرید می مانیم

...  "

ما درد های مشترکی داریم . شاید همین درد های مشترک است که ما را در کنار هم قرار می دهد. در یک بی تفاوتی محض به جمع می پیوندیم . آیا در جمع احساس تنهایی نمی شود؟

شاید اخساس تنهایی نشود اما احساس با واقعیت فرق دارد . متن شعر گونه می شود و با احساسات آمیخته می شود .

"راه پیمایی در سراسر..." راه پیمایی نماد جمعی است که می خواهد کاری بکند و  حرکت می کند . راه پیمایی ضرورتا نماد شورش و اعتراض نیست نماد خواستن است نماد حرکت و دراینجا نماد جمعیت کار مشترکی ها  از این نماد استفاده های بسیاری می شود که در جوامع امروزی شاهد آنیم .

انسان در درونش قدرتی آنچنانی نمی بیند یا بهتر بگویم به خودش امیدوار نیست اما به اجتماعی از نوع خودش امیدوار ! ؟ جامعه و اجتماع اساسا از این تفکر نشات می گیرد.

بسیار خوب! در شروع این کار مشترک آن هم از نوع زنانه چنین تفکرو احساسی عادی به نظر می رسد .

"چشم بر مین می گذارم و تنزده می خوابم "

این سطر یک دیگر نویسی است. بازی پینگ پنگ ! همین جا ! یادتان باشد این بازی از همین جا شروع می شود شاید هم قبل تر وقتی که دو نفر هنوز همدیگر را ندیده اند  یک پاسکاری  یک رفت و برگشت ... .

"از امکانات هم نشینی ..."

باز رگه هایی از تاثیر زبان بر تمام پدیده ها وجود دارد . در ضمن حرکت رادیکالی زبان در شعر محسوس می شود .

"در سوراخی..."

چند سطر شعر ! زبان آنقدر موثر است که حتی بر خودش هم تاثیر می گذارد . عجزمولف و آفرینشگر در خلق اثری ناب ! دو سطر

" چاه بزرگم چشم  

 آه بزرگم راه

به نوعی عملا این مطلب را در خود دارد  تنها از واج های سه واژه ی آه  بزرگ و چشم قدرت زبان به رخ کشیده می شود و دو سطر ... عجز...بغض...اشک

"بازی تمام شد...

بستری برای مرگ مولف . سلول های نمکی از بین نمی روند . بازی های با ضمیرهای مبهم از بین نمی روند بازی های زبانی و متن از بین نمی روند . این مولف یا مخاطب است که در مقابل متن کم می آورد ناتوان می شود می میرد . اسم اش را می گذاریم استعداد مردن در مواجه با اسم هایی به سادگی گوش ماهی .

" در همه جا...

اعتراف به این که من به تنهایی نمی تواند کاری بکند اگر هم چیزی دارد از تاثیر اطرافش است از تاثیر اطرافش به او به زبانش به ذهنش و هر چه اسم که می شود نامید . در این بند یک جور پناه بردن دیده می شود یک جور زنانگی متن کاملا زنانه است .

" باز شدن یک در

...

هر چند در شدن یک باز را ترجیح می دادم اما ...

سه سطر بعد یک توصیف احمقانه است آن هم از نوع رادیکال آرایه ی ایهام را فراموش نکنید!

"فرزانگی در زنانگی ...

گفتم بازی پینگ پنگ . در این بازی یک توپ وجود دارد که باید بازگردانده شود

الهام پینگ پنگ بازی می کند یک سری کلمه از فرزانه می گیرد بازنویسی می کند دیگر نویسی می کند و باز می گرداند اما کلمات می روند و خسته بازمی گردند حتی به نظر من بازنمی گردند شاید الهام شطرنج بازی می کرد بهتر بود در شطرنج او حرکات و فضای بیشتری دارد جنس حرکات مختص اوست.خلاقیت وجود دارد.هر کسی کار خودش را می کند در مورد پدیده ی شطرنج هم بعد ها مطلبی می نویسم .

"خستگی را برمی گردانم ...

با زبان موسیقی ( به قول یاشار ) بارها مرده ام و دوباره زندگی کردم . این از دوباره گی این از پس خستگی و سکوت بازگشتن این پشیمانی و ناامیدی از زبان شعر و پناه بردن به زبانی دیگر "موسیقی"«از تنهایی به جمع پناه بردن» و حتی دیگر اطمینانی به هیچ زبانی نداشتن به نوعی تاویل را مورد لعن و نفرین قرار می دهد . مشروب شاید نمادی از تاویل باشد که اینجا خوب مورد استفاده قرار می گیرد استفاده ای خوب از نشانه ی مشروب

"خانگی شدن و ...

زبان استعداد مردن و شدن را به آدم می دهد . فقط کمی حرف ربط می خواهد . تاویل همه چیز را نابود می کند دیگر کوچکترین پیامی در جهان مخابره نمی شود درجه ی صفر نوشتار اینجا معنی می دهد ؟! آیا می توان معجزه را باور کرد؟!

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:25  توسط گروه بهمن  | 

                 نقدی احمقانه تر بر کار احمقانه ی میز مشترک

 

 

 

بیایید کمی در خمیدگی هایی که اتوبوس های جنوب شهر روی آن پا می گذارند و بعد مثل آدامس باد می کنند و در زیر سطر بعدی می رقصند تا منجر به حرف های من در آوردی شوند  بیایید کمی احمقانه تر نگاه کنیم .

غیر این هم نخواهد بود جامعه ای می خواهد کار مشترکی را دنبال کند و در ابتدا داد می زند شعار می دهد این کار من در آوردی است یا کار من نیست به من نسبتش ندهید یا حتی مثل احمق هایی از این دست می گوید ولم کنید بروید پی کارتان!

بگذارید سیگاری بمیرانم!

یک نفر از این جامعه کِرمی بزرگ در سر دارد او می خواهد جامعه را جمع کند وحدت بخشد و در نهایت عقده ی جامعه ی ایده آلش ( یا مثلا لیبرال دموکراتش ) را روی سرِ این ... این جمعِ ... .

پیشنهاد می دهد و جمع منفعلانه قبول می کند یا بعضا زیر پوشش این حرکت منفعلانه می گوید من چشمم آب نمی خورد نوشتنم نمی خواد.

دیگری دوست دارد بازی را ادامه دهد فکر می کند سرگرمی خوبی است البته شاید فکر او را ...  بعضی جاها دوست دارد بازی را پیچیده تر کند ولی آنقدر ذوق زده شده که کاری از دستش بر نمی آید.

بدانیم ضما نتی در کار نیست و می دانیم ! پس گوشزد کردن این نکته در حین بازی کار بزدلانی از این دست است هر چند داوری هم در کار باشد . داور فقط باید نوشیدنی اش را بخورد  و با دوستش صحبت کند وگرنه باید حوصله ی زیادی داشته باشد.

جامعه هنوز شکل نگرفته. حتی وقتی دارد به ایده آل نگاه می کند این نگاه با حسرت است. چه حالی   چه کیفی !  چه   چه   چه   کاغذ .

این جامعه نخواهد رسید پس کاری عبث بوده ... آیا محض سرگرمی یا این که: گفتیم دور هم باشیم !

بله جامعه تنها می ماند و کاری از دستش بر نمی آید. از این به بعد هر کسی دارد دغدغه هایش را می گوید حتی نمی نویسد چون جمع دوست دارد داد بزند با این کار کمی ... فقط کمی ... . 

جامعه ای که شکل نمی گیرد دیگر کار را از اول شروع نمی کند. کار مسیری دایره ای دارد وقت تنگ است البته برای جمع ! فردا روزکاری است کار در جامعه ی کثیف همیشگی اشان!

می ترسند طوری دوست دارند در غیاب آن جامعه هر چه می توانند راحت تر باشند. حتی راحت تر تر ...

شروع می کند به شاشیدن و حتی ... خب دوست دارد اینگونه باشد... افشاگری ... حالا که جامعه شکل نگرفته در جایی که می توانست سال ها ...  افشاگری

از سایه ها و تاریکی های زندگی اش دور بودن چیزهایی که شاید روزی باد با خود بیاورد اما سایه های  پاهای نحس تو و خاک سهمش است.

از جمع باید یکی به فکر مرگ بیا فتد همیشه تخمی تترین تخیل همین ... همین بچه ی عوضی است یک روز با همین دست هایم خفه اش می کنم ... .

او هنوز فکر می کند  بازی ِ خوبی است دوست ندارد در غم دیگران شریک باشد. هنوز بازی را ادامه می دهد شروع می کند به رقصیدن. رقصی ابلحانه حتی جامعه را به رقص دعوت می کند با تک تکشان شوخی می کند سر به سرشان می گذارد. یکی مجبور می شود دستش را بگیرد و آرام در گوشش بگوید : ما جامعه نیستیم! بازی تمام شده بس کن فرزانه بس کن بچه ها بیرون منتظرن!

بیرون یاور هنوز دارد با گوشی ور می رود ... .

راستی یادم رفت بگویم احمق تر از این جامعه ای که و جود خارجی ندارد من بودم که البته من هم وجود ندارم حاضرم شرط ببندم.

 

 

 

 

قرمز: علی سطوتی قلعه

سبز :احسان عزتی

خردلی: کیانوش الطافی

قهوه ای: رامین عبادتی

بنفش :مهدی محمدی

خاکستری:حامد شکوری

مشکی:فریبا فیاضی

آبی :فرزانه مرادی

و

داور:یاور بذرافکن

 

 

مهمترین خمیدگی هایی که ممکن است گردن اتوبوسیِ جنوب را زیر پا بگذارد و باد کند پشت

آدامس و منجر به حرف های من در آوردی باشد                   از تو سر میزند

به روایت مهره های متلاشی

و تائید درختی که از عمق دودی ام فراری است

تنی که به تن دارم تنیِ من نیست

به من نسبتش ندهید

تنی که              تنی که  از خرابه های گم              پیدا شده

تنم کرده اید                     ولم کنید!

باید برای سلامتی ریه هام

با سینه ی بی ریای خودم نفس بکشم

اجازه هست؟

اوه!  اوه!  در صداهای نامفهومی در گیر گرای شصت درجه از شمال

توپ در می شد در تابستان موهامان        آفتاب میزد           آبی کیشلوفسکی

در سه   کس   دست جمعی ام غوطه ور    پیشنهاد قلعه ام را به روبه روم میزد

همین طور خون از جایی       از تیریپ پرویود در نمک            در سینما یک

در گه خوردن از دستمال کاغذی نیچه تا استادش را یاور کنید

موافقم                  به روزم                توهم میزنم در سینه ای که نپیچید

من نوشتنم نمیخواد

تضمینی برای توجه اشیاء به ما نبرد

وقتی وارد شد بر ما بوسیدمش لبهایش رژی شد

چرب کرده بود تجربه ی زن بدون جوراب و جوراب زنانه من زنانگی در آدامس های

یاورم .آقای من   آقای من!

از هر طرف که میتوانی       به من پشت کن

وقتی اسب های یتیم را به خواب می آورم       حامله می شوم

بعد فکرمیکنم که رزمنده های سیاهپوستِ بدون بلیت را           جایی دیده ام

سکس در بالکن هایی که چراغ را برداشته اند             چه کیفی

              وچراغ را که برداشته اند                        چه حالی

                       و بر را که داشته اند                   چه     چه      چه    دستمال

با فصلی که روی برگ می ریزد

و پائیزی که هوا می جود برگ

مثلِ

آسمانی کوتاه تا زانو

و چکمه ای که واکنشِ زمستانی ِ توست

و خواب زمستانی من و تو را

هر چند وقت چند بار بیدار نمی شویم

تا با چشم های تابستان

به انتظار بهاری بنشینیم

که نخواهد رسید

اینجا پاهای لولیده در هم در صدا گم می شوند

خوابیده ام کنار حرف های مادرانه

بوی خون از کنار صندلی پیچیده میشود

و صدای همنوای ارکستر چوب

هنوز در فکر چپ کردن سوسکها توی شعر اخرم

پس

من مشترکم با دست های شما

وقتی همگی به تنهایی اشاره کردیم

زخم روی غروبی ترین جای صورت هایمان بود

ما چند نفر بودیم

و یا شاید

جمعیتی بودیم

با تنهایی ِ یک نفر

تهاجم زمین ریز تر از هرجایی زیر خود می تابید                نجابتت مرا کشته است

چکمه از زیر هم می آمد             می زد            دهان چرخ شده ای که درخود می وزید

من پیپم را گم کرده بودم                    در جهان دیگری مردم

مردهای بین هم از هم عبور می کنند         8 به علاوه 9  در  1 به اضافه 12  می شود

کسی که زیر میز ((0)) بیرون  

گوش گوش            سه ابرو  داشت

مردی که می کشت درخودش شناسندگی را شروع کرد

در این میز کسی نمی دانست    تن و تن بازی اش را زیر تن نازی اشت!

هشت می شود      هیچ کس نمی داند من پیپیم را کجا گذاشته ام ؟

     کسی است که دوستش داشتم

فرزانه یه چیزی یادش رفت بیاورد

من آورده بودم سی سانتم را

دوباره اول صفحه ام  اول سطر اول آنجا اول از اول.

دوستان بیائید ننویسیم وقتی انها میگویند بنویسید .وقتی می گویند تخت در اجاره نیست شبی از راه می افتد داخل سطر اول صفحه اول

ما فردا به قرار خود می رویم تا جایی دیگر

نوشتنم گیر کرده در سطر اول دوباره

اول از اول شروع میکنم مثل همیشه و مثل اولِ اولِ اول سطر گرم است دست بغل دستیم که پاهایش گم کرده و نمی داند دارم روی خودم میکشم راه رفتن اولش را .

من اول از بغل دستیم شروع می کنم اول .

حتی روی سینه اش شاشیده بودم

دندان هایش را که در آخرین دقایق عشق بازی مان ریخته بود       توی جیبم ریخت

طوری لبخندش را به من داد که فهمیدم        دیگر هیچ مردی نمیتواند پشت این در اتاق ایستاده باشد

فکرش را بکن

روی سینه اش

جایی که می توانستم ساعت ها بیارامم

رفتم به امید آن همه فردا                مردم به خیال این همه دیروز

روی همه سینه سنگین اش شاش               پشت همه خواب و خیالش گوز

کتاب بی تابی مرا برخوانی میکنند

در اتاق که نه اتاق های تاریکِ این کلمه

کلمه کلمه ی تاریک تر     کلمه ی تاریک تر تو

و حروفی که روی دست خدای الفبا  باد می وزند

از دور

از دور

سایه های پاهای تو را می آورند و خاک!

نام کوچکم حامد

و نام کوچکترم زندگی ست

اما به هر نامی که صدایم کنید       بر می گردم

بر میگردم برگشتنم را بر دارم

بر می گردم با نام کوچکترم مرگ

روزهای بعدی می گشت             در کافه سوسن

جدایی از من جدا نشدنی         کیکیلی من   کیانوش فریب

در روزهای دیگری پخته میشود        تبهکار ترکاندن

خدا می شوم         دست هایت را به دیوار بکش

داستین هافمن عزیز

در مرکز غربی ام می وزیدم      بادها در دور دست ها می چربید

فحاشی پوتین ها       رقص تانگویی در روز مرده هایی که

حامد شکوری در پاهای رامین عبادتی تبدیل به مردی میشود که

بود و در      

در به در هایی که تو در تو چهار میشود 2&2

شادمانی ام در پشت رقص جرمانی ام     دسپرادو شود

اینجا معرفی فیلم است . داستان سر راست        سر چپ        سر کج

فرفرموهای کیکیلی هم هتل  کالیفرنیاست

پیکر تراش موهوم در فضا قلت می کشید 3 ک 3 !

ما تانگو میرقصیدیم

تانگو رقص نبود،بادختر بچه ها کار داشتیم/

 

 

 

چهارشنبه ۱۵/۹/۸۵ کافه هشت و نیم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:57  توسط گروه بهمن  | 

پایت را دراز کرده ای که چه ؟

با توام           که تازه واردمی و می گویی

این بند ببندم به چشمهات و تا آخر متن بکشانمت

می دانی چه کسی در چشمهای بسته فیلم های بسته تر ضبط و برداشتهاش را چوب می زند

اگر شما هم می خواهید این صفحات را بر بزنید

تا نبینم چقدر     برای دیدنت خلاصه ام

مرا می کنید به روزنامه ای که بوتان را می دهد با من تمام می شوید

مطلقا با هر چه دلتان می خواهد عوضی نگیرید

نه من        من است        نه        اینجا کسی رد نمی شود

شهر شلوغ است                کافیست دستت را تکان دهی و ببینی

آدمهایی که در خیابان سبز شده اند   زرد می افتند

همین که بندازی توشان               گم شده ام___ شم ___ می شوم.

شدن کار بی درد سریست

در سه تا نقطه و الا آخرش کسی رد نمی شود

ترس از باکره می افتد

یعنی شب شده و قصاب ها خوابیده اند

در         از دستم رفت این را نوشتم

آخر پنجره هم نمی تواند و این شب سرتق

چقدر تمام نمی شود .

دیرم شده          باید چشم ببندم

مال آدم هاست                  چی؟

 

 

                                                     محمد   رضا   اسکندر نژاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:38  توسط گروه بهمن  | 

   پس از کسی چند نقطه...
 

 

     ابرهای پیوند زده در آلودگیم

 

    از به آبی توی کاشی های حوضچه

 

     از که خسته ام!                  که روی خودم

 

     که هی همیشه  در دختری را بغل می زنم

 

      یکی /  پس از کسی ...                چند نقطه

 

    نقاشی های در نقشهای برهمایی تو

 

      دو تا پس از یکی که تو

 

     کشان کشان دامنهای بلند ارغوانی

 

     وافتاده ام روی دستان خودم آن بالا

 

    باشم سوم شخص جمعی که زنها بغل زده اند!؟

 

    تکثیرم میکند

 

     از گزاره دستان دور

 

     هفت تیری به کمرت بسته ام                    ماده ای آزاد

 

    شلیک کن

 

   دختر دور و اندیشهء کثیف پیراهن یک خواب

 

     باکرهء نزدیکی

 

      شاهد           به چند نقطه ای که می خوانمت گندم...

                                 

 

                             

                           

 

              فرامرز پارسا                                                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 20:27  توسط گروه بهمن  | 

نفرین نامه ۳

 

این جا قرار است چه پیش آید؟

من این را نمی دانم؟

زنی بچه اش را در آب انداخته

و از خدا طلب آمرزش می کند

زنی گیسوانش را در آب شسته است

زنی

 

این جا قرار است چه پیش اید؟

پیش آید.

و واژه از زیر دست من              روی دست من

دست من پستان کودکی را شیر خواهد داد

آه کودکی

و آه تمام نفرین های روی زمین

که قدتان به صد و پنجاه سانتی متر هم نمی رسد

یکی اموات مرا صدا بزند

یکی بگوید دوستتان دارم، نفرت های ریز و درشت که عزیزید

البته

برای من

یک نفر

لطفاً

به قبرستان نگاهی بی اندازد

دوستان شریف من

که خود را توی ذهن من                چال کرده اند

سه و هفت و چهل و سال و

که این پرده هم می افتد روزی

دوستان شریف من که از دوست داشته شدن بیزارید

که این پرده هم روزی خواهد اوفتاد

 

مادری

بچه می زاید

که باران شود

و در آب بی اندازد کودکش را

و خدا اَرحَم الراحمین است

خدا الرّحمان و رحیم است

این پرده هم

خواهد اوفتاد

و این پرده هم خواهد اوفتاد

 

                                      الهام ملک پور

 

 

 

 

 

 

نفر کم داشتيم!

بلند می شود
طوری که مردی از تو بيفتد
طوری که تخت به تخت
دستم در خواب دستهات چيزی به ساعت نمانده
بگو!
تو فاحشه ی بزرگ اين صفحه
کلاه گنده ای برای سرم بازی تمام شد.
در صفحه ی بعد باز می کنند
اين پنجره سردش شده
پسرهای زير سرم بادکره
بی سفر بی چمدان مرد می روند
که بروند!
زمین خيس خيس تو را می داد
که امشب خواب من بر پهلوست بی خود بی جهت
از بلندتر تا بخواب دير شده روی شعر ديگری باز مانده حتما
که تنم درآيد تن را بياندامم؟
برای شانه کم داشتیم
برای اين اتاق نفر در وديوار نمی ريزد

از سکس مادر زاد تا بی پرده بگويم
شعرهای خرابند
در بستر جديد شعر جديدخراب می کنم

که پسرها سرباز به دنيا بيايند؟
که بی