تبليغاتX
شبی از شعرها -

                 نقدی احمقانه تر بر کار احمقانه ی میز مشترک

 

 

 

بیایید کمی در خمیدگی هایی که اتوبوس های جنوب شهر روی آن پا می گذارند و بعد مثل آدامس باد می کنند و در زیر سطر بعدی می رقصند تا منجر به حرف های من در آوردی شوند  بیایید کمی احمقانه تر نگاه کنیم .

غیر این هم نخواهد بود جامعه ای می خواهد کار مشترکی را دنبال کند و در ابتدا داد می زند شعار می دهد این کار من در آوردی است یا کار من نیست به من نسبتش ندهید یا حتی مثل احمق هایی از این دست می گوید ولم کنید بروید پی کارتان!

بگذارید سیگاری بمیرانم!

یک نفر از این جامعه کِرمی بزرگ در سر دارد او می خواهد جامعه را جمع کند وحدت بخشد و در نهایت عقده ی جامعه ی ایده آلش ( یا مثلا لیبرال دموکراتش ) را روی سرِ این ... این جمعِ ... .

پیشنهاد می دهد و جمع منفعلانه قبول می کند یا بعضا زیر پوشش این حرکت منفعلانه می گوید من چشمم آب نمی خورد نوشتنم نمی خواد.

دیگری دوست دارد بازی را ادامه دهد فکر می کند سرگرمی خوبی است البته شاید فکر او را ...  بعضی جاها دوست دارد بازی را پیچیده تر کند ولی آنقدر ذوق زده شده که کاری از دستش بر نمی آید.

بدانیم ضما نتی در کار نیست و می دانیم ! پس گوشزد کردن این نکته در حین بازی کار بزدلانی از این دست است هر چند داوری هم در کار باشد . داور فقط باید نوشیدنی اش را بخورد  و با دوستش صحبت کند وگرنه باید حوصله ی زیادی داشته باشد.

جامعه هنوز شکل نگرفته. حتی وقتی دارد به ایده آل نگاه می کند این نگاه با حسرت است. چه حالی   چه کیفی !  چه   چه   چه   کاغذ .

این جامعه نخواهد رسید پس کاری عبث بوده ... آیا محض سرگرمی یا این که: گفتیم دور هم باشیم !

بله جامعه تنها می ماند و کاری از دستش بر نمی آید. از این به بعد هر کسی دارد دغدغه هایش را می گوید حتی نمی نویسد چون جمع دوست دارد داد بزند با این کار کمی ... فقط کمی ... . 

جامعه ای که شکل نمی گیرد دیگر کار را از اول شروع نمی کند. کار مسیری دایره ای دارد وقت تنگ است البته برای جمع ! فردا روزکاری است کار در جامعه ی کثیف همیشگی اشان!

می ترسند طوری دوست دارند در غیاب آن جامعه هر چه می توانند راحت تر باشند. حتی راحت تر تر ...

شروع می کند به شاشیدن و حتی ... خب دوست دارد اینگونه باشد... افشاگری ... حالا که جامعه شکل نگرفته در جایی که می توانست سال ها ...  افشاگری

از سایه ها و تاریکی های زندگی اش دور بودن چیزهایی که شاید روزی باد با خود بیاورد اما سایه های  پاهای نحس تو و خاک سهمش است.

از جمع باید یکی به فکر مرگ بیا فتد همیشه تخمی تترین تخیل همین ... همین بچه ی عوضی است یک روز با همین دست هایم خفه اش می کنم ... .

او هنوز فکر می کند  بازی ِ خوبی است دوست ندارد در غم دیگران شریک باشد. هنوز بازی را ادامه می دهد شروع می کند به رقصیدن. رقصی ابلحانه حتی جامعه را به رقص دعوت می کند با تک تکشان شوخی می کند سر به سرشان می گذارد. یکی مجبور می شود دستش را بگیرد و آرام در گوشش بگوید : ما جامعه نیستیم! بازی تمام شده بس کن فرزانه بس کن بچه ها بیرون منتظرن!

بیرون یاور هنوز دارد با گوشی ور می رود ... .

راستی یادم رفت بگویم احمق تر از این جامعه ای که و جود خارجی ندارد من بودم که البته من هم وجود ندارم حاضرم شرط ببندم.

 

 

 

 

قرمز: علی سطوتی قلعه

سبز :احسان عزتی

خردلی: کیانوش الطافی

قهوه ای: رامین عبادتی

بنفش :مهدی محمدی

خاکستری:حامد شکوری

مشکی:فریبا فیاضی

آبی :فرزانه مرادی

و

داور:یاور بذرافکن

 

 

مهمترین خمیدگی هایی که ممکن است گردن اتوبوسیِ جنوب را زیر پا بگذارد و باد کند پشت

آدامس و منجر به حرف های من در آوردی باشد                   از تو سر میزند

به روایت مهره های متلاشی

و تائید درختی که از عمق دودی ام فراری است

تنی که به تن دارم تنیِ من نیست

به من نسبتش ندهید

تنی که              تنی که  از خرابه های گم              پیدا شده

تنم کرده اید                     ولم کنید!

باید برای سلامتی ریه هام

با سینه ی بی ریای خودم نفس بکشم

اجازه هست؟

اوه!  اوه!  در صداهای نامفهومی در گیر گرای شصت درجه از شمال

توپ در می شد در تابستان موهامان        آفتاب میزد           آبی کیشلوفسکی

در سه   کس   دست جمعی ام غوطه ور    پیشنهاد قلعه ام را به روبه روم میزد

همین طور خون از جایی       از تیریپ پرویود در نمک            در سینما یک

در گه خوردن از دستمال کاغذی نیچه تا استادش را یاور کنید

موافقم                  به روزم                توهم میزنم در سینه ای که نپیچید

من نوشتنم نمیخواد

تضمینی برای توجه اشیاء به ما نبرد

وقتی وارد شد بر ما بوسیدمش لبهایش رژی شد

چرب کرده بود تجربه ی زن بدون جوراب و جوراب زنانه من زنانگی در آدامس های

یاورم .آقای من   آقای من!

از هر طرف که میتوانی       به من پشت کن

وقتی اسب های یتیم را به خواب می آورم       حامله می شوم

بعد فکرمیکنم که رزمنده های سیاهپوستِ بدون بلیت را           جایی دیده ام

سکس در بالکن هایی که چراغ را برداشته اند             چه کیفی

              وچراغ را که برداشته اند                        چه حالی

                       و بر را که داشته اند                   چه     چه      چه    دستمال

با فصلی که روی برگ می ریزد

و پائیزی که هوا می جود برگ

مثلِ

آسمانی کوتاه تا زانو

و چکمه ای که واکنشِ زمستانی ِ توست

و خواب زمستانی من و تو را

هر چند وقت چند بار بیدار نمی شویم

تا با چشم های تابستان

به انتظار بهاری بنشینیم

که نخواهد رسید

اینجا پاهای لولیده در هم در صدا گم می شوند

خوابیده ام کنار حرف های مادرانه

بوی خون از کنار صندلی پیچیده میشود

و صدای همنوای ارکستر چوب

هنوز در فکر چپ کردن سوسکها توی شعر اخرم

پس

من مشترکم با دست های شما

وقتی همگی به تنهایی اشاره کردیم

زخم روی غروبی ترین جای صورت هایمان بود

ما چند نفر بودیم

و یا شاید

جمعیتی بودیم

با تنهایی ِ یک نفر

تهاجم زمین ریز تر از هرجایی زیر خود می تابید                نجابتت مرا کشته است

چکمه از زیر هم می آمد             می زد            دهان چرخ شده ای که درخود می وزید

من پیپم را گم کرده بودم                    در جهان دیگری مردم

مردهای بین هم از هم عبور می کنند         8 به علاوه 9  در  1 به اضافه 12  می شود

کسی که زیر میز ((0)) بیرون  

گوش گوش            سه ابرو  داشت

مردی که می کشت درخودش شناسندگی را شروع کرد

در این میز کسی نمی دانست    تن و تن بازی اش را زیر تن نازی اشت!

هشت می شود      هیچ کس نمی داند من پیپیم را کجا گذاشته ام ؟

     کسی است که دوستش داشتم

فرزانه یه چیزی یادش رفت بیاورد

من آورده بودم سی سانتم را

دوباره اول صفحه ام  اول سطر اول آنجا اول از اول.

دوستان بیائید ننویسیم وقتی انها میگویند بنویسید .وقتی می گویند تخت در اجاره نیست شبی از راه می افتد داخل سطر اول صفحه اول

ما فردا به قرار خود می رویم تا جایی دیگر

نوشتنم گیر کرده در سطر اول دوباره

اول از اول شروع میکنم مثل همیشه و مثل اولِ اولِ اول سطر گرم است دست بغل دستیم که پاهایش گم کرده و نمی داند دارم روی خودم میکشم راه رفتن اولش را .

من اول از بغل دستیم شروع می کنم اول .

حتی روی سینه اش شاشیده بودم

دندان هایش را که در آخرین دقایق عشق بازی مان ریخته بود       توی جیبم ریخت

طوری لبخندش را به من داد که فهمیدم        دیگر هیچ مردی نمیتواند پشت این در اتاق ایستاده باشد

فکرش را بکن

روی سینه اش

جایی که می توانستم ساعت ها بیارامم

رفتم به امید آن همه فردا                مردم به خیال این همه دیروز

روی همه سینه سنگین اش شاش               پشت همه خواب و خیالش گوز

کتاب بی تابی مرا برخوانی میکنند

در اتاق که نه اتاق های تاریکِ این کلمه

کلمه کلمه ی تاریک تر     کلمه ی تاریک تر تو

و حروفی که روی دست خدای الفبا  باد می وزند

از دور

از دور

سایه های پاهای تو را می آورند و خاک!

نام کوچکم حامد

و نام کوچکترم زندگی ست

اما به هر نامی که صدایم کنید       بر می گردم

بر میگردم برگشتنم را بر دارم

بر می گردم با نام کوچکترم مرگ

روزهای بعدی می گشت             در کافه سوسن

جدایی از من جدا نشدنی         کیکیلی من   کیانوش فریب

در روزهای دیگری پخته میشود        تبهکار ترکاندن

خدا می شوم         دست هایت را به دیوار بکش

داستین هافمن عزیز

در مرکز غربی ام می وزیدم      بادها در دور دست ها می چربید

فحاشی پوتین ها       رقص تانگویی در روز مرده هایی که

حامد شکوری در پاهای رامین عبادتی تبدیل به مردی میشود که

بود و در      

در به در هایی که تو در تو چهار میشود 2&2

شادمانی ام در پشت رقص جرمانی ام     دسپرادو شود

اینجا معرفی فیلم است . داستان سر راست        سر چپ        سر کج

فرفرموهای کیکیلی هم هتل  کالیفرنیاست

پیکر تراش موهوم در فضا قلت می کشید 3 ک 3 !

ما تانگو میرقصیدیم

تانگو رقص نبود،بادختر بچه ها کار داشتیم/

 

 

 

چهارشنبه ۱۵/۹/۸۵ کافه هشت و نیم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:57  توسط گروه بهمن  |